پنجشنبه 31 فروردین1385
عکسی از جمعه ی غمگین...خداحافظ
این شعر رو با آواز بلند داد بزنین بخونید ...خیلی قشنگه ...
فرهادم خونده ..با همون وزن ......... .
توي قاب خيس اين پنجره ها / عكسي از جمعه غمگين مي بينم
چه سياه به تنش رخت عزا / تو چشاش ابراي سنگين مي بينم
داره از ابر سياه خون مي چكه / جمعه ها خون جاي بارون مي چكه
نفسم در نمي آد جمعه ها سر نمي آد / كاش مي بستم چشامو اين ازم بر نمي آد
عمر جمعه به هزار سال مي رسه / جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه
آدم از دست خودش خسته مي شه / با لب هاي بسته فرياد مي كنه
جمعه وقت رفتنه موسم دل كندنه / خنجر از پشت مي زنه اون كه همراه منه
شنبه 5 فروردین1385
برسد به دست بانو
این متن از سوی یک نفر دیوانه سرهم بندی شده است ُ
این دیوانه که من الان نمیدونم کجا هست ..کجا گیر کرده ...حرفهایی زیادی برای گفتن داره
برسد به دست بانویی با چشمهای آبی

و تنها آن گاه كه همگان مرا انكار كرديد، نزد شما باز خواهم آمد.براستي برادران ، آن گاه گمشدگان را با چشمي ديگر خواهم جست؛ آن گاه با عشقي ديگر به شما عشق خواهم ورزيد(1)
حالم خوش نيست بانو
مي دانم باز لب مي گشايي: تو دردمندترين ناطقان حيوان نيستي. پس زاري بيهوده مكن. و باز مي گويمت: انسان جسمي بي جان نيست كه بشود با قانونهاي نيوتن شدت نيرو وارد شده به او را سنجيد و مقايسه اش كرد. بزرگي درد مهم نيست.مهم روحي ست كه زير بار درد مي رود. او كه دردها مانند خوره روحش را خورده بودند از جنس همان انسانهايي بود كه چهل به پنجاه ، پنجاه را به شصت ... رسانيدند . اين آستانه دردست كه مي شكاند. كتاب را كه باز كردم :روزي صيادان قضا و قدر دام تقدير باز گسترانيدند و دانه ي ارادت در آنجا تعبيه كردند و مرا بدان طريق اسير گردانيدند. پس از آن ولايت كه آشيان ما بود به ولايتي ديگر بردند، آنگه هر دو چشم مرا بردوختند و چهار بند مخالف بر من نهادند و ده كس را بر من موكل كردند. پنج را روي سوي من و پشت بيرون من و پنج را پشت سوي پشت.اين پنج كه روي سوي من داشتند و پشت ايشان بيرون ، آنگه مرا در عالم تحير بداشتند ، چندانك آشيان خويش و آن ولايت و هر چه معلوم من بود فراموش كردم ، مي پنداشتم كه خود من پيوسته چنين بودم...(0)
من سطر سطرش را گريستم.
بانو من هيچگاه هجي كننده ي بيچارگي نبودم.
به تو گفتم زندگي بازي با كلمات نيست{ پس و پيش كردن شان ، آراستن شان.}. زندگي جمله ي زيبايي از نويسنده اي معروف نيست كه بالاي انشايت بنويسي تا معلم به لطف آن قلمش را بيشتر بچرخاند. زندگي پايان يك رمان پرفروش نيست. زندگي را نمي توان مثل فيلمهاي شبه هنري نيمه كاره رها كرد. چگونه در كتابها به دنبال زندگي مي گردي. باران درون هيچ كتابي انسان را خيس نمي كند. من از لالايي براي چشمهايم كه حسرت خواب و رويا را ندارد بيزارم. زندگي لالايي كتابهاي آلبن بوبن نيست. سيندرلا و سفيد برفي فقط زيبنده خواب كودكان است.
ادامه مطلب

