تبليغاتX
شب دل تنگی من و تو

سه شنبه 25 بهمن1384

تنهام ...خسته ...پر امید..حتی امید به هیچی....پر از اشتباه ...دلم میخواد هم جا بذارم ..هم جا بزنم

من یه جورایی قبول ندارم اینجا مجازی هست ، هرکی کم میاره میگه مجازی ، به نظر من تمامی اطراف

من یکی که مجازی هست ، درسته که اینترنت خشک بی روح هست، فقط بازی کلمات نوشته شده رو

 می بینیم..اینجا هر کسی  ((من)) واقعی شو می ریزه بیرون ، به مطالب وبلاگ ها نیگاه کنید ، به

سایت های تجاری یا سرگرمی هدف چیه؟ به چت کردن ها ، کی دنبال چی و کی میگرده؟

هر کسی میخواد به خواسته مشروع یا نامشروع خودش برسه..هر کسی اینجا شخصیت نهفته ی

خودش رو می ریزه بیرون ....البته این همش نظره منه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 8 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 21 بهمن1384

میدونی....آدم حوا

Rubens, Adam und Eva
Peter Paul Rubens,
Adam und Eva, vor 1600, Rubenshaus, Antwerpen

مي دوني يه لحظه ياد آدم و حوا افتادم. اونا حق انتخاب نداشتند. آدم هيچ وقت عاشق حوا نبود. وقتي فقط يه زن وجود داشته نياز بهترين كلمه بجاي دوست داشتنه.حوا هم كه... . مي دوني تاريخ آدما از يه هوس شروع شده. يه هوس. همون چيزي كه صدرنشين تمام گفتگوهاي دوستانه ست. يه روز آدم و حوا با هم مي خوابند تو هم مي لولند. بعد هم اولين بچه بدنيا مياد.بعد از سالها آدم و حوا مي ميرند. بعد بچه ها از پدر و مادرشون تقليد مي كنند. اونا هم تو مي لولند تا چندتا آدم ديگه بوجود بياد. اين چرخه همينطور ادامه پيدا مي كنه. يعني ما هزاران ساله داريم زندگي آدم وحوا رو تكرار مي كنيم. يعني ما فقط صورتمون با آدم و حوا و نسلهاي بعدش فرق داره ولي چرخه ي زندگي مون همون كه بود. حتي ما يه تمثيلي از بهشت هم تجربه مي كنيم.ببين آدم هيچ وقت كودكي و نوجووني را تجربه نكرده . ولي زندگيش تو بهشت يه چيزي شبيه دوره ي كودكي ماست. به قول بسي بسيارانها يه معصوميت كودكي( بنظرم نامفهوم ترین واژه مياد). تو دوران كودكي يه جور وارستگي ناخود آگاه داريم. پاكي ( از اون كلمات احمقانه) بخاطر عدم توانايي بر گناه. بخاطر نا آگاهي از گناه. بخاطر عدم تسليم در برابر اراده از روي عدم تكامل اراده. يه دوران بي غمي. و دقيقا بلوغ ما مثل گاز زدن سيب ميمونه واسه آدم وحوا. بلوغمون همراه با كثيف شدنه. يعني اولين نشانه بلوغمون تو راستاي دين نجس شدنه. يه جور طرد شدن. يعني كم كم از بهشت ساختگي خونه وارد جامعه مي شي. چشمات وا مي كني ، مي بيني يه چيزايي هست كه تا حالا بهش توجه نمي كردي. اگه دختر باشي كه اين حس جديد مثل تنه زدن مرداست. مردا كه از كنارت ردميشن خودشونو بهت مي زنند. اگه پسر باشي هم كه... . پس كم كم ناپاك ميشي يه حس گناه مياد سراغت. هي زياد ميشه. هي كوله ات سنگين تر ميشه. بعد مثل احمقها پيش خودت ميگي: كاش پاكي كودكي ام با من بود. باباجون هر چيزي يه قيمتي داره . پاكي بچه ها اصلا ارزش نيست. تو بايد قيمت بزرگ شدنت بدي. ارزش تو از همين زمان شروع ميشه. وقتي تو انتخاب مي كني. وقتي سعي مي كني خودت باشي نه يه گوساله كه داره گاو ميشه...

بیرونیم و به درون مینگریم

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 4 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 17 بهمن1384

پسرم من بايد اعتراف كنم.

مادر و پدر ..چرا میخواهند فرزند داشته باشند ..به چه دلیل ؟ از پس رشد او بر می ایند؟ او یادم نبود خدا بزرگ است

 

پسرم من بايد اعتراف كنم.
پسرم بايد بداني. تو حق داري بداني. آدمها زماني حق داشتند بدانند. بزرگترين خدمت دولت گرفتن همين حق دانستن از انسانهاست. هيچ چيز رنج بار تر از دانستن نيست.
دانستن مثل حاملگي ست. يك روز در آغوشت مي گيرد. تو در آغوشش مي خوابي. تمام وجودت را لذت مي گيرد. لبهايت را آرام مي بوسد. تو به او اجازه مي دهي كه لباسهايت را بكند. تو هم سعي مي كني عريانش كني. دانستن با هوشياري تمام بدنت را مي ليسد. تو به او مي چسبي. صداي ناله ات بلند مي شود. از خود بيخود مي شوي. بدنت سست مي شود. در همين لحظه دانستن زهرش را درونت مي ريزد و سوال در وجودت نطفه مي بندد. ولي تو نمي فهمي. دانستن از كنارت بلند مي شود لباسهايش را مي پوشد و تنهايت مي گذارد. تو هنوز خماري. تمام وجودت درد مي كند. لباسهايت را آرام برمي داري. فكر مي كني هيچ چيز عوش نشده. تنها چيزي كه فكرت مي رسد شستن بدنت است. شير آب را باز مي كني. زير دوش آرام مي گيري.
روزها مي گذرد اما از دانستن خبري نمي آيد تو هم او را فراموش مي كني. ولي بعد از چند وقت زندگي ات تغيير مي كند. انديشه ات باد مي كند احساس سنگيني روي سرت مي كني. عادات ماهيانه ات قطع مي شود. ترس آرام آرام در ذهنت رشد مي كند. كم كم جسمت زير فشار انديشه تحليل مي رود. توان سنگيني انديشه همه چيزت را مي گيرد. چه بسيار انسانهايي كه قبل از به دنيا آمدن انديشه جانشان را از دست مي دهند. ...
دانستن هيچ چيز را عوض نمي كند فقط همه چيز را تلخ مي كند. شايد فكر كني مي خواهم رنجت بدهم ولي نه. تو بايد بداني. اين رنچ بار ترين حق توست. مثل حاملگي كه رنج بار ترين حق مادران است.
پسرم حقيقتي كه سالها از تو دور نگه داشتم را بايد به تو بگويم. تو هيچ گاه مادري نداشتي. من مادرت را در يك شب آفريدم و سحرگاه به دنيا آمدنت او را با دستهايم خفه كردم. ولي در آن لحظه نمي دانستم كه تو وجود داري. جسد مادرت را رها كردم. تو شامگاه بدنيا آمدي. لحظه به دنيا آمدنت من بالاي سرت نبودم. يعني هيچ كس بالاي سرت نبود. تو از پستانهاي گنديده ي مادرت مكيدي. و هنگامي كه شيرش تمام شد ، خونش را مكيدي. وقتي دندانهايت رشد كرد از گوشت گنديده اش تغذيه كردي و با استخوانهايش مجسمه ساختي. من در هفت سالگي ات برگشتم تا استخوانهاي پوسيده مادرت را خاك كنم. اما تنها تو را ديده ام با عروسكهاي استخواني كه ساخته بودي. نزديكم آمدي. لبخند زدي. بي آنكه گريه كني بغلم كردي. من و تو شريك هم بوديم. من مادرت را كشتم تو هم او را خورده بودي.
حالا تنها آرزوي باقي مانده ام اين است كه تو را در آن لحظه كه اين چند سطر را مي خواني ببينم. شايد گريه كني و شايد هيچ احساسي نداشته باشي. ولي مطمينم كه گريه مي كني مثل تمام پسرها. تنها كاري كه مي توانم برايت بكنم گفتن يك نصيحت است. اين تنها وظيفه ايست كه پدران با لذت تمام انجام مي دهند. پس گوش كن:بهتر است دختري را پيدا كني. آرام سرت را ميان سينه اش قرار دهي و گريه كني. مطمين باش آرام مي شوي. چون قبل از اينكه گريه ات به اوج خود برسد عاشق سينه هاي

برآمده ي دخترك مي شوي. سعي مي كني با دستانت آنرا لمس كني و سكس آرام آرام جاي همه چيز را مي گيرد...

خودم نمیدونم باید چه جوری این مطلب رو هضم کنم

مطلب از خودم نیست ولی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم .................

()()()()()()()()()()()()

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 3 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 11 بهمن1384

ذهن خود خواه من

احمقی هستم  در جستجوی کثافت

سعی دارم تا فوق العاده به نظر برسم

فقط یک انسانم در جدال با سایر انسان ها

برای خاک ، برای سرزمین آنگاه که به ذرات شن بدل می شود

زندگی اما روءیاست

سرگردان در جویبار ، در یک جریان  ......به نظر آگاهانه است ، همه ی آنچه باقیمانده

علیرغم ذهن خود خواه ....عشق پس از آن بارانها

ذهن خود خواه

عشق پس از آن بارانها

می بینی که اندوه من حقیقی است

فروپاشی دنیای مرا تماشا کن

با این حال وانمود کن هیچکدام از ما سقوط را ندیده ایم

آن زمان که به خاک باز می گردم با دستانت مرا بگیر

علی رغم درد اندوه

ذهن خود خواه .....

                            خجالت می کشم ،

                                             خجالت ، عشق پس از بارانها ......  .

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 10 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 11 بهمن1384

پس چرا رهایم کردی

پدر ، پدر ، پدر ، پدر

پدر ، روحم  را به دستان تو سپردم

به دستان تو

پس چرا رهایم کردی

در دیدهگانت رهایم کردی

در سینه ات رهایم کردی ، آه

خود کشی مصلحت اندیشانه ام را باور کن

وقتی فرشته ها هم مستحق مرگ باشند ، اشک می ریزم

چرا رهایم کردی

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 10 PM |  لینک ثابت  

جمعه 7 بهمن1384

فقط برای خودمه ..خودم

تو بی نهایت شب وقتی نگات می خندید ..چمشهای خیره ی من اندوهت رو نمی دید

چرا غریبه بودم با حرمت نگاهت ...تصویر ندیدم تو چشم بی گناهت

کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم ...روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم

آینه  گریه میکرد وقتی تو رو شکستم ..ستاره پشت در بود وقتی در هارو بستم

تو بودی  و سکوت  غروب سرد پاییز....باغچه رو زیر رو کرد هوای سرد پاییز

حالا منه غریبه دنبال تو میگردم ...با قلب آسمونی کمک کن تا برگردم

www.ahooii.blogfa.com

 

 

.......................................................من خیلی دلم تنگ شده...اه خستم شدم ..چقدر تکراری.

ولی این دفعه دیگه میدونم  که هیچکس جز خودم نمیفهمه من چی میگم...وای چقدر من خود خواهم

چقدر خود خواه و بدجنسم که گوش به حرف دل خودم ندادم و نمیدم...آخه دیگه کر شدم ببخشید

اینقده صدا درو برم هست...هی گوش میکنم ..اما انگار یه حرفی یه چیزی نوک زبون همه هست که

گیر کرده .. من میخوام همون رو بشنوم ..خب اگه خودم میدونستم که این همه خودم رو درگیر این ها

نمیکردم ..این صداها یی که خودشون چشمشون به نوک زبون دیگرانه ..

حالا هم که انگار یادمون رفته ..یه چیزی نوک زبونمون هست ..چند تا مفهوم ..کلمه ...چی بودش؟

شما یادته؟ نوک زبونت چیه؟ چی میخواستی بگی ..بحث چی بود که به اینجا کشید؟

آهان از خواب که دیشب دیدی میخواستی بگی...از یه رویا حرف میزدی..از یه دنیای دیگه..از یه مرگ

وحشتناک...ناشناخته..هراسناک...حالا که یادت رفته ..خودت گفتی احساس کردی یه لحظه متعلق به

این جا نیستی...ولی مجبوری این جا زندگی کنی...ببین کسی کارت دعوت برات نفرستاده ها

آهان آهان چرا مامان بابات .....(بیشتر از این نمیگم  ،کوتاه میکنم )

فکر کنم ما اختیار تو دستتمون اما نمی دونیم دکمه هاش کجاست ..

بعضی با هزار مشقت خون دل یه دکمه پیدا میکنن اونم دکمه EJECT در میاد

من باید دکمه هامو پیدا کنم ..نمیدونم کجامه ..شاید تاچ اسکرینم ، لمسی کار میکنم

تو دین نوشته بعضی از دکمه ها کجاست ..باید کنکاش کرد ..مفتی نیست..تزریقی هم  نیست

باید معنی این جمله رو فهمید که ..دین خودتی..شرع خودتی..عشق خودتی..

یه وقت واسه فهمیدن این ها  ممکن گمراه شیم..۱۰۰٪...ظرفیتمون نکشه..کم بیاریم

تنبلی کنیم ..تو پوچی غرق بشیم..

من دلم واسه خودم تنگه...من به خودم رحم نمیکنم ..اونوقت میخوام عاشق یکی دیگه باشم

عفت ...پاکی...راستی...میخوامت......(میگن چه بچه گونست)

چقدر احمقم این ها حرفهایی بوده که تو ۱۵ ،۱۶ سالگی  نوک زبونم گیر کرده بوده ..

راستی تا حالا فکر کردین چی نوک زبون آدم های ۱۰۰ سال قبل چی گیر کرده بوده..۲۰۰سال

۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰سال ...و این نیز بگذرد ....آخه که چی ...من در عجبم ..

حالا دارم تازه بهش فکر میکنم.. ماشاالله ..خسته نباشی ...

خدا ما رو از درموندگی در بیاره ....

همه ی این حرف ها حاصل جو گرفتگی هست.. ۲ روز بعد منم نقابم رو میزنم نقشمو اجرا میکنم

حالا کارگردان کیه...نویسنده کیه ..الله اعلم.....وای چه طلسمی...

واقعا هیچی طلسمی بالاتر بیخیالی ..تنبلی ..بیهوده گری ...من دچار همن هام که گفتم

چه احمقم...چه طلسمی..گیر کردم

یاد گرفتیم بیخیال چیز های اساسی شیم...واسه  دو تا دونه--->(....) چه کلی بازی که در نمیاریم..

خدا کمکون کن ....

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 2 AM |  لینک ثابت   •