دوشنبه 26 دی1384
دوستی
دوستی مثل ایستادن در سیمان خیس است
هر چقدر که بیشتر درونش بمونی سخت تر جدا میشی
و اگر هم بتونی از بیرون بیایی حتما جای رده پاهات باقی میمونه
من با کی دوست شدم؟ من با کی ها دوست شدم ؟ رد پای من روی سینه ی کی ها هست
رده پای کی ها روی سینه من است؟ اصلا کسی فهمیده؟ کی چه کسی رو به بازی گرفته ؟
کی دوست نیمه راه بوده؟ کی خواسته خوش باشه و فقط زمان بگذره؟ کی ما آدم میشیم.
کی تو رو واسه انسان بودنت خواسته؟ خودت چی خودت تو ، دوست رو واسه چی خواستی؟
اصلا کسی به نام دوست داری؟ یا یه ازتباط مسخره با همه داری؟ زورکی؟ با فامیل ، همسایه
زورکی تلفن میزنیم به هم ؟ کسی بمیره ،عروسی باشه ، همه زورکی
آقا خب دوستی که زورکی نیست ، ماها که انگار داریم زورکی باهم سپری میکنیم
بابا تو دنبال کی هستی؟ دیگه کی رو میخوایی؟ به دور و برت نیگاه کن ؟ چشماتو واکن
دوستی یعنی اینکه بیهوده گیری کنیم با هم ؟ آره همینه ،چون منم مثل شماهام ،این ها همه حرفه
ولی میدونم کلاه همه ی ما پس معرکه هست ......
ماها با خودمون چی کار کردیم....(با غریبه پرستی هامون...بی مهری هامون..محبت یک طرفه..)
دقت کردین با غریبه ها بعضی حرف هارو راحتر می زنیم؟ غریبه جنبش بیشتره؟ اون غریبه با آشنای
خودش چطور؟ این میشه که از هم بدمون میاد ...نمی فهمیم که چه کسی از ما توقع بجا یا بیجا داره!!
اگه دستمون عسل کنیم دهن همدیگه بذاریم ،گاز میگیریم همدیگرو ..
باشه عیبی نداره ،اینقدر بسته هست چشمات، که داری مسخره میکنی ،عیبی نداره باز؟
(این دفعه دیگه عیب داره مسخره میکنی)
آدمی که خودش چشماشو بسته که نمیشه بازش کرد ،خودت رو بخواب زدی ؟ پس نمیشه بیدارت کرد
عمر تموم شد .....![]()
به قول دوست خوبمون شیسا که به یکی از شعر های فریدون مشیری اشاره کرد :
دل من دیر زمانی است که میپندارد
دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد لطیفی دارد
بیگمان سنگدل است انکه روا میدارد
جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد....
---------------------------------------
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي ..بدان که آن از کوچکي روح توست ، نه از بزرگي گناه او
دوشنبه 26 دی1384
چیزی جز انسان مفت نیست!!!!؟
دشتها آلودست
در لنجنزار ها گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آلود ، آواز پرستو به کار آید؟
فکر نان باید کرد و هوایی که در آن ....
گل گندم خوب است گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه ی مزرعه را علف کین پوشانده است
هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه ی مردم شهر بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست !!!
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست!!!
و زمانی شده است
که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست !
شنبه 24 دی1384
تو جاده عابری نیست ...کوچ مسافری نیست
چراغ شعر نابی تو دست شاعری نیست
کاشکی یکی بخونه یه شعر عاشقونه
تو کوچه نور بپاشه چشم سپیده واشه
زخمی بال پرواز ...پنجره های آواز دلم گرفته تنگه ابریه آسمون باز

باید سفر کنم از این شب غم گرفته
از شب سرما زده دیگه دلم گرفته !!!
خورشید خانوم دوباره روی کدوم حصاره!!!!
شبای بی ستاره چرا سحر نداره!!!!
اینقدر دلم گرفته بود عصر جمعه ای با اینکه ۱۰۰۰ تا درس داشتم اصلا حسش نبود
هی بهانه میگرفتم ...به بهنام بی بخار زنگ زدم بیا بریم بیرون ۳۰ دقیقه رو مخش راه رفتم نیومد
آخه بنده خدا هر وقت با من میاد بیرون پاهاش تاول میزنه ..گوشاشم زنگ میزنه ...از بس پیاده راه
میبرمش براش حرف میزنم ....آخه آدم تن سالم داشته باشه ...یکمم ..فقط یکم ها تو جیبشم پول باشه
ندونه چی کار کنه ..خودشو نتونه از تنهایی در بیاره ...آخ چه قدر آدم ناتوانی احساس میکنه
(بعد میره تو فضا ..یادش میفته کی بهش بی محبتی کرده ..کی کجا حالشو گرفته...
کی رفته سراغ کسی با مهربونی خورده تو ذوقش داغه داغ برگشته ..تو ظاهر بروی خودش نیاورده
اما از درون آتیش گرفته ..تا حالا شده احساس کنی ؟ محبت تو یک طرفه هست؟ تاحلا شده احساس
کنی طرفت محبت تو رو با چیزه دیگه اشتباه میگیره ؟ تا حالا شده کسی شعور احترام و محبت تو رو
نفهمه ؟ آره تقصیر خودمه ..حقمه ..باید برم طرف کسی که از جون دل منو میخواد ..نه اینکه مسخرم
کنه...کسی حرف دل داره خودش...کسی تو دلش معنویت تو هم قرار داره؟ تقصیر خودمه
حتما منم دلشونو شکستم ...منم کوتاهی کردم.. جبران میکنم .....
به قول یکی از بچه ها هر کسی یه ظرفیتی داره ..یه نفر میتونه ۱ساعت با تو باشه و بقیشو تحمل
میکنه یا یه چی بهت میگه ...یه نفر ۲ساعت....یه نفر همیشه ...(خدا)
هرکی که نیازت داره میاد سمت تو ..حتی اگه قصد کمک داشته باشه ..
باز هم با کمک به تو داره برا خودش پلی درست میکنه به سمت خوبی ها ..زیبای ها که اینها آدم های
عاقلتری هستند نسبت به کسانی که دیگران پل میکنند برای رسیدن به تاریکی ها و زشتیها
پس میشه نتیجه گرفت ما آدم ها همه خود خواهیم ...خوبیه دوستامونو واسه راحتیه خودمون
می خواهیم حتی ایثار میکنیم که باز یک درجه جلوتر بیفتیم ..مادر درد رو تحمل میکنه واسه بچش
که حس مادری خودش ارضا بشه تا خیالش راحت بشه .....بحث طولانیست)
(ولی بعضی ها واقعا کور هسنتد)
بعد اینجور موقه ها آدم تازه یاد خدا میفته ...خدا قربونت ..یه حالی به فکر این دله تنگه ما باش
خدا حتما بهم میگه عزیز من حساب حساب کاکا برادر ..حساب ۲تا۲ ۴ تاست
خدا میگه چقدر برام مایه گذاشتی..چه قدر جلوی بندگان دیگم سر تعظیم برای من خم کردی
کجا ؟ کی؟ یادم بودی..من که چیزی ندارم بهش بگم که....
اما مگه تو مهربون مهربونا نیستی؟ یه مادر چقدر از فرزندش توقع داره؟ مادر یک انسان هست
تو که دیگه خدای منی ..تو که دیگه خدای مادر منی ...پس کمکم کن
خدا من گناهکارم میدونم ...خیلی میدونم....خودت میدونی...من کجا باید برم
تکلیف گناهکاران یکراست جهنمه ؟ اما من می ترسم ..از جهنم همین جا می ترسم
سه شنبه 20 دی1384
التماس دعا ..محتاجیم به دعا
بازم درس نخوندیم....چه حالی میکنه این کپی دانشگاه ....روز های آخر میشه مراسم کپی کنون .
الانم من به جا درس خوندن دارم آهنگ گوش میکنم ......
(خسته ی خسته ی خسته است دلکم کنج تنهایی نشسته دلکم بس که از عالم و آدم بدی دید.... )
۲۵ پنجم اولین امتحانم روانشاسی هیلگارد که تو همه کشورها ۱۰ واحد تدریس میشه در دانشگاه ما
۲ واحد درسی تدریس میشه ...مسلما اکثراً نمره قبولی رو میارن ...به تحریک استادمون رفتیم
به مدیر گروه دکتر لطفی گفتیم بابا این نمیشه ما هیچی نمی فهمیم که...گفت مگه ماها چه جوری
درس خوندیم ..این شد جواب ما ..واسه توجیح کردنشم آخرش گفت خودتون بخونید ..اشکال هم پیدا
کردید سراغ استاد نرید چون یک چیز دیگه جواب میده...پس دکتر شدن آسونه...
پس خاک عالم بر سر ما که همین هارو میخوایم بزور پاس کنیم
خلاصه تا ۱۵ بهمن امتحان دارم فعلا نمی تونم بیام از دست اراجیف من راحتید ..گرچه از قبل هم بودید..
زندگی دیگه سختیش ۱۰۰ سال اوله ..بعدش رو من خبر ندارم..فقط میدونم همین ثانیه های اکنون هم
جزو زندگی من هست ...پس باید برای آخرین ثانیه های همین لحظه از عمرم طلب عاقبت بخیری کنم
اگه کسی بلده همین ثانیه هاشو خوشگل استفاده کنه به منم یاد بده......
چون ۲۰ سال بعد هم اگه زنده باشیم ..همین ثانیه ها با همون شکل وجود دارن
واسه عاقبت بخیری باید یاد بگیریم.. عاقبت آخرین ثانیه بخیر باشه
اوه یک ثانیه گذشت..نفسم داره میاد ..قلبم کار میکنه..هنوز وقت هست (برای چه کاری وقت هست)
هنوز اطرافیان رو دارم..تنم سالمه.....خدا شکرت..خدا ۱۰۰ هزار مرتبه شکرت (اما باز من نفهمیدم )
۱۰۰۱ >۱۰۰۲> ۱۰۰۳> ۴۰ سال گذشت ......(۴۰ روز گذشت)
تو این ثانیه ها می تونید بگین چند نفر فوت کردن؟ چند نفر کشته شدن؟ چند نفر بهشون تجاوز شد؟
ستم شد؟ دزد زده بهشون ..چی برده ؟ (خدا عدالتمند است؟ ) هنوز خوشبختی؟...نتیجه چی شد؟
هنوز توی کفم من .......
خدا شکرت
الله می دانم که فقط تو سزاوار سجده هستی....من هیچ چیز نمی دانم ..هرچی حرکت میکنم ..
نمی رسم...عقلم قد نمیده ..هرچی میرم میبینم نادونی بیش نیستم..نظرم هر لحظه عوض میشه
حتی به تو شک میکنم ...دست روحم را بگیر ..تو که حتما زوایای دقیق احساس مرا میفهمی..من که
نمی دانم..از کجا بدانم.. الله میتواند...صدایت میکنم ..من با این چشم ها نمی تونم ببینمت منو بینا کن
جنبشو بهم دادی ها...من فقط میدانم هستی...اما نمیدونم یعنی چی که از رگ گردن به من نزدیکتری
خدایا شور و شادی رو به من و همه دوستانم عطا فرما .
جمعه 16 دی1384
وای عجب شبی هست امشب
امشب چه شبیست.. لای.. آلای .. آلاله ..لاله.. کره کوره ....
اگه بگم شب خوبی نیست ناشکریه ...آخه بچه نون و آبت که براهه .. کارم که نمیکنی
درسم که نمی خونی ..مامان بابای به این نازی ( غرغرو ) پولم مثل ریگ خرج میکنی
باز ته جیبت همیشه خالیه ..پول آخر ترم دانشگاه که بابات هر قت می خواد بهت بده کلی منت این پول
منو هدر میدی از این حرفها ..الانم کارت ورود به جلسه امتحانتم که ندادن تو صندق رفاه بدهی داری!!
باز هم عین دیوونه ها می خندی ..بابا ایول به تو.. خودتو عشقه ...باباتم که با حرفات ناراحت میکنی
نیش میزنی ...تیکه میندازی آخرم باید مثل همیشه بگی غلط کردم ...اما تو دل واموندت چیزه دیگه
میگی ...تو پرانتز ( باباهه خودش از بس که فشار زندگی رو دوششه فکرش هزار جا هست ..خدا وکیلی
باباهه خیلی ماهه ..اما دهن من یکی رو سرویس کرده (معذرت می خوام باید میگفتم ) نمی دونم
بی انصافی میکنه دیگه ..ای کاش یکم خالی شه ...این حرفهارو تو داری میزنی؟ خره مگه هر روز
هرشب وقتی بابا ت میخوابه نمیری نیگاش کنی ببینی دوباره حالش بد نشه ...بابات همش ۴۴ سالشه
(هنوز اول چلچیشه) هر تکونی تو خواب میخوره مثل فنر از جات میپری ...نه انگار حالیت نیست
آخه خب چی کار کنم من ؟ هچی زیادی گیز گیز نکن بشین سر جات ..همین الان که ساعت ۳:۴۴ صبح
یهو میبینی سرو کله یه نفر پیدا میشه بیاد اتاق بهت بگه تو هنوز بیداری ؟ اگه بابات بیاد یه جوری نگات
میکنه بری زیر میز دو تا لیچارم بارت میکنه....راستی عجب فیلم مزخرفی نشستی تا الان نیگاه کردی ها
دیشب که یه کتاب فلسفی خوندی تمومش کردی فکر کردی هنر کردی به جا درس خوندن خیر سرت..
امشبم فیلم نیگاه کردی فهمیدی دنیا خیلی میتونه از این که دیدی کثیف تر باشه ...
بسه دیگه خستم کردی الان اینا که نشستن تا اینجا خوندن فکر میکنن اسکیزوفرنی پگ منتو سام داری
راستی مامانت گفت باید بری سره کار ..کدوم کار ..همونی که الان ۳ ساله دمبالش میگردی ..اگه جایی
پیدا میشه یا تو نمیری یا اونا تو رو نمی خوان..هی خدا...
بیبن من الان بیست سالمه ۱۷ دی هم تولدمه ..میرم تو ۲۱ سالگی ..چه غم انگیز..بچه که بودی فکر
میکردی۲۰ سالت بشه خیلی با حاله نه؟.اوهم ..حالا هیچ پخی نیستی .همش فیلمه..الکی بعضی ها
دوست دارن بچشون مثل تو باشه ..
نه جدی جدی چی داری؟ واقعا هدفت چیه؟ (بودن یا نبودن مسئله این نیست )
کجا میخوای بری ؟ بمیری بهتر نیست؟ چی داری منظورم پول نیست ها ..هو خره ..
والا نمی دونم تمام زندگیم خانواده ام هست ...دیگه کی؟ oh my god
میخوای چیکاره بشی وقتی بزرگ شی؟ میخوام پلیس شم نه نه خلبان..میخوام بخاری درست کن شم
دوست داری عاشق باشی؟ خیلی بهش فکر کردم ..اما هیچی نفهمیدم ..هنوز نادونم
دوست داری کسی بهت تکیه کنه؟ مگه من دیوارم ؟ نه جرز لای دیواری
جدی بگو؟ به عنوان یه مرد آره ..اما من هنوز پسرکم ...فعلا دوست دارم معشوقه ی کسی باشم تا
عاشق کسی باشم ..میخوام دوستت دارم رو لمس کنم .. اوه چه غلطا همین الان ؟ برو بابا دارم نظرمو
بهت میگم..من یکی شدن رو میخوام... کسی که شعورش ازمن خیلی بیشتر باشه ..خیلی چیزها
براش حل شده باشه ..مثلا دیگه نخواد تازه الفبا یاد بگیره ( عقلش تا نوک دماغش نباشه) اما تو خیلی
بدبین شدی جدیدآ چرا؟ خب خودت که میدونی چه خبره..نادونی..مثلا فکر میکنن عقل کل هستن
یکیش مثل خود من .. به اسم تجربه کردن هر چیزی رو تجربه میکنیم عصمت خودمون رو الکی به باد
میدیم.. حالا دیگه نمیگیم از این ور با این تجر به ها چه چیزهایی که از دست ندادیم و قابل برگشت
نیست... نه بابا؟.. زن بابا ...دیگه نمی خوای بخوابی ؟ خوابم میاد ...اما خواب ندارم ..آهان
...رفتی تو فضا ؟ تو هم بیا بالا ...توهم بسه ...میگم ای کاشکی میشد همه حرفامو بگم اینجا
اونوقت بلاگفا هنگ میکرد.....بیشتر حرفها ..نه فقط تو ..آدم ها ی دیگه میره زیره خاک
زنگی همه ی ماها همینه ...منو با خودت قاطی نکن...اما بعضی ها برنده هستن
خب تو هم برنده شو.....میشم تا چشات در بیاد
نا امید نشو ...انشالله میفهمی خوشبختی یعنی چی.. مرسی
خدایا همه افکار آشفته و در هم بر هم ما رو نظم بده
خدایا من جلوی همه بنده هات میگم منو ببخش
کمکم کن
سه شنبه 13 دی1384
شعر و کاغذ
نمی توانم بگویم.نمی توانم شعری بگویم که لایق چشمانت باشد.گاه می اندیشم وقتی نمیتوانم شعری از احساسم به تو نثارت کنم عاشقت نیستم.تصور می کنم عاشقان باید شاعر باشند و شاعران همه عاشق.
شعرهای من قطره اشک می شوند و برکاغذ می نشینند.کاغذ خیس می شود،می سوزد،له می شود!!!نوشته هایم فقط ارزش سپیدی کاغذ را خراب می کند.کاغذ از نوشته هایم می پژمرد.
جمعه 9 دی1384
شب دل تنگی من
دختر نمونه
چهار راه ولیعصر رو انتخاب کرده بود، چون مرکز شهر و محل گذر دانشجوها و هنرمندها و آدمحسابی ها بود. پیش خودش گفت اونهایی که پر روشنفکری و رمانتیک بازی میدن، از کنار یه دختر جوان شیشه پاک کن بی تفاوت رد نمیشن.
چراغ قرمز شد.
پارچه تمیز و سفید و اسپری شیشه پاککن رو از کیفش درآورد و رفت سراغ شیشه ماشینها و رانندههاشون. از سمت دیگر خیابان، پسر نوجوانی میان ماشینهای متوقف شده، راه افتاد: «روزنامه... روزنامه... طرح انتخاب دختر نمونه! روزنامه... روزنامه....»
چراغ سبز شد.
مطلب از مجید عزیزی
------------------------------------------
خط موازی :پسرك پريد لبهي جوي آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهي ديگر جوي آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوري هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهاي جوي آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازي همديگر ميرفتند، با فاصله يك جوي آب از هم. رسيدني در كار نبود، حتي تا قيامت!
-------------------------
دیو دلبر :چشم در چشم دلبرش دوخت و آرام گفت: دوستت دارم ولي, زيباي من آيا عشق ديوي را باور ميكني؟
با لبخند گفت: عشق از ديوصورتان بعيد نيست عزيزم, از ديوسيرتان محال است.
و ديو عاشق ديگر ديو نبود.
مطلب از ایرانی
----------------------------
سلام .....
امتناحانات داره شروع میشه
درسها رو هم تلنبار شده خفن ![]()
حس درس نیست ....ما هم دنبال تحقیق تو google ..بدبختی
یه استاد داریم گفته ۵۰ صفحه با خودکار مشکی تحقیق بنویسین من بفهمم
کی سر امتحان تقلب میکنه از رو دستخطش واینکه نرین از اینترنت کپی کنین![]()
حلا نمی دونم ۵۰ از کجام بیارم ...هرکی نبره ۸ بیشتر نمیشه![]()
وای روزهای امتحان رو بگو ...دیر بری ماشین تموم میشه
یهو میری میبینی دانشگاه به علت بارش برف تعطیله
منم میمرم واسه این دردسر های علکی ..ای کاش مشکلاتمون همش از این ها باشه ...یه سوال !!
تا حالا فکر کردین که ما و اطرافیانمون تو چه سطحی از نظر فکری داریم زندگی میکنیم؟
چه نحصیلکرده هامون ..چه پولدارامون...چه کارمندامون ...فقط کسانی که میشناسین فکر کنید
که ماها و اطرافیانمون چه تعریفی از خوشبختی داریم؟
خوشبختی تو چی میبینیم؟ تو چی رقابت میکنیم با هم؟
چه تعریفی از زرنگی داریم؟ جای زرنگی با فریب عوض نشده؟
چه چیز های رو از دل هم پنهان میکنیم ؟ چه چیز هایی رو برای همدیگه آشکار میکینم؟
بقیه جمله ها هم خودتون فکر کنید (طبق شناختی که از اطرافیان و خودتون دارین) تکمیلش کنید.
اما عمر ما چه قدره؟ ۷۰ سال؟ ۸۰ سال؟ الان چند سالاتونه؟ ۱۸ سال؟ ۲۰ سال؟
اگه قسمت باشه بمونیم که قسمت هم دست خودمونه یه جورایی تو این دنیا
اگه ۲۰ سالته ..پس ۲۰ سال از تولدت گذشته ۲۰ سال دیگه میشه ۴۰ سالت
تو ۴۰ سالگی چی داری؟ چی میخوایی داشته باشی؟ ۲۰سال بعدی ۶۰ سالته
۸۰ سالگی ...... ......... (انشالله ۱۳۰ سال) مرگ --------> حالا چی داری؟
ارزششو داره بیهوده زندگی کنیم؟ حالا درد میدونی چیه؟
این که میدونی عمرت داره تلف میشه و کاری از دستت بر نمی یاد
جونیت...خوشگلیت ...صافیه پوستت داره ..استفاده میکنیم
راه رو گم کردیم.....خدا کمک کنه..
به قول یه نفر ما آدما یا داریم حسرت گذشته رو میخوریم ..یا فکر آینده رو میکنیم
و (اکنون خودمون-زمان حال) رو خراب میکنیم ...بنابراین آینده مناسبی نخواهیم داشت .
خیلی چیزا دوست دارم بگم ..که اینجا جا نمیشه
حسابی تشویش ذهنی دارم......
خیلی دوست دارم چند مطلب رو تو همین دنیا بفهمم
عشق....پاکی...خوشبختی و سعادت واقعی
به کی میگن پاک ؟ عشق زمینی........
اگه خارج از فرهنگ وآداب و رسوم سنت قدم برداریم میشیم ناپاک؟
اصلا مشکل خودمون با خودمونه دیگه...اول باید اون حل شه
عقل کجاست ؟ (تو کله مبارک خودمونه .. خدا داده بهمون). دین و شرع کجاست؟
خدا کمکون کنه الهی
سه شنبه 6 دی1384
بعضي ها
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي
بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند
بعضيها حمال كتابند
بعضيها بقال كتابند
بعضيها انبارداركتابند
بعضيها كلكسيونر كتابند
بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان
بعضيها اصلا قيمتي ندارند
بعضيها به درد آلبوم ميخورند
بعضيها را بايد قاب گرفت
بعضيها را بايد بايگاني كرد
بعضيها را بايد به آب انداخت
بعضيها هزار لايه دارند
بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است
بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه
بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها
بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند
بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند
بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند
بعضيها براي پول همه كاره ميشوند
بعضيها نان نامشان را ميخورند
بعضيها نان جوانيشان را ميخورند
بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند
بعضيها نان پدرانشان را ميخورند
بعضيها نان خشك و خالي ميخورند
بعضيها اصلا نان نميخورند
بعضيها با گلها صحبت ميكنند
بعضيها با ستارهها رابطه دارند
بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند
بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند
بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند
بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند
بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود ميدانند
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز ميآورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نميكشند
بعضي ها يك درجه تند زندگي ميكنند، بعضيها يك درجه كند
هيچكس بيدرجه نيست
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما ميخورند
بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ
سه شنبه 6 دی1384
دوست داشتن از عشق برتر است
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست
عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو ت
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست
عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است

