تبليغاتX
شب دل تنگی من و تو

شنبه 30 مهر1384

سلام

خوبید بچه ها ، امروز تو دانشگاه با بچه ها داشتیم در مورد نوع رفتار کردن خودمون حرف میزدیم،رفتارمون بادیگران ،کلی بحث اجتماعی،سیاسی،هنری،همه جایی کردیم.

خلاصه از سقراط افلاطون شروع کردیم ،باشعر احمد شاملو تموم شد که من هیچی از شاملو نفهمیدم انگار فقط قشنگ بود برام ...آخه من زیاد شعر نمی خونم ایراد کارم اینجاست.

نتیجه گیری بحثمون چیزی شد که تا حالا 100 هزار بار درموردش شنیدیم...تازه فهمیدیم که ماها چطور با روان خودمون  بیخودکی بازی کردیم.

اینجوری شروع میکنم ،میدونم خوب نمیتونم بنویسم ،ولی میگم:

 

فناوری--->ابزار نگاری ---> شیء شدگی--->ازخود بیگانگی--->

-->پوچی

                                                                             همه ما بچه ها که حرف میزدیم یه جورایی هر کدممون دچار شی ء زدگی هستیم.

همه ی ما چه برای مدت کوتاه ،چه بلند ذوق داشتن یک شیء جدید رو میزنیم ،تو دلمون به اون شیء جون میدیم ،بیش از حد جون میدیم ،که خود ما خواسته وناخواسته ،دانسته وندانسته،میشیم وسیله برای اون شیء

بت پرست واقعی ما هستیم.مثل وسایلی که مربوط به ارتباطات ما میشه که اگه مثال بزنم وارد بحث دیگه ی میشم.که نیاز این مطلب نیست . به همه چیز به عنوان چیزی نگاه میکنیم که باید مصرفش کنیم تا تاریخش بگذره ،قدیمی شه، نگید اینطوری  نیست ،هست فعلا دست تو نیست ،چون وا دادی .

باهمه مشکل داریم سر همینه ،تئ شیء رو کی بدرت بخوره اگه توانت برسه تهیه میکنی ،تازه از نظر خودت به دردت میخوره ،اونوقت اگه احساس کنی جنس به دردت نمیخوره شیء رو کم کم کنارش میذاری یا بزور از سرناچاری تحملش میکنی،استفادش میکنی ،زندگی نمیکنی .

در برخی از اوقات فکر میکنی اگه در این قسمت کار که قرار بگیری دیگه همه چی رله هست .

یا اگه این کار رو انجام بدی همه چی حله ،اما وقتی زمان میگذره ،چه کا رو انجام داده باشی چه نداده باشی

میبینی کاری که میخواستی انجام بدی یا فکر میکردی خوبه ،اصلا اشتباه بوده ،اصلا بدت میاد پس زود تصمیم نگیر ،مواظب موهای سرتم باش سفید نشه،پس پسکی از عقب از پشت بوم نیافتی پایین.

(این حرفا کلیشه ای شده آره میدونم، اصلاً خود کلمه کلیشه ،کلیشه شده.)

آخه بدبختی این جای کار هست که با اطرافیانمون ،دوستمون ،اعضای خوانواده مثل یک شیء برخورد میکنیم. این دیگه مثال زدن نمیخواد به جملات بالا نگاه کن ،بعد خودتم که میدونی با خوانوادت چطوری رفتار میکنی.خودت نگاه کن اول.همه میدونن تو خونه چطور باهاشون رفتار میشه.

این امکانش هست که تو سرپرست قلب هاشون بشی؟ هست ؟ 

میرسیم به مرحله ای که همه چیز رو اشیا میبینیم.یکم فکر کن ...اکه نبینی مشکلی نباید داشته با کسی

،دیگرانم تو رو همینطور میبینن ،جز مامان بابات که واسه نسل اول و دوم هستند.

این همون باعث از خود بیگانگی انسان امروز ایرانی هست .

که این از خود بیگانگی باعث پوچی میشه،پوچی باعث روان پریش شدن ما میشه

این قائله واسه همه یه جور تموم نمیشه.... بسته به شعور و شخصیت آدم ها هست.

(البته ما ایرانی که فناوری دیرتر به دستومون میرسه دیر تر جامعه پذیر میشیم.

و بیشتر از مضررات فناوری استفاده میکنیم ،نمونه کوچکش همین فیلتر های اینترنتی.)

یکی خود کشی میکنه،یکی به انحراف اخلاقی و اجتماعی کشیده میشه،یکی لایک میشه

یکی دهن بین میشه،یکی دانا میشه،یکی نادون بار میاد،یکی وحشی.......

بسته به اون مدارات التریکی توی مغزش ،توان و ظرفیتش،تربیتش

ظرفیت شما چقدر هست، اصلا وجود پوچی رو انکار میکنی؟

مشکلات باعث میشه جزو کدو از دسته آدم ها شی؟

ترسوها،دزد ها،مهربونها ،درستکار ها ،اصلا جایی برای این حرفا میمونه؟

یه وقت موءتاد نشی؟ حالا نه به مواد کدئین دار.

اگه تا اینجا خوندی مطلبو از بحث فرار نکن .جواب بده؟

حالا فکر میکنید راه مقابله با این پوچی چیه؟

من براتون میگم ،اما نه از زبون بیسواد خودم ،از طرف ماکس وبر تو جامعه شناسی دینی ،از زبون یونگ

اتفاق نظر این دو و چند دین شناس دیگر.

در مورد حل این مسئله :

1- دین و هنر میتواند این شکاف پوچی را پر کند.

دین حالا هر دینی از بودا و زرتشت گرفته تا اسلام ،که ماها بهترین دین رو داریم که در این شکی نیست.

(راستی گمان نکنید بوداها و زرتشت ها ،بت پرست یا آتش پرست بوده اند)

دعا کردن ،ارتباط قلبی با خالق یا یک قدرت مقدس(همان نور و روح خدا)

افراد با ایمان که عمیقا احساس آرامش میکنند ،آدم احساس میکنه این ها به یک نقطه نوری وصل هستند.

در هر حال عبادت راه حلی مناسب برای هدایت مسیر و تکامل انسان هست .

کسانی که خدارو درک کردن احساسش کردن به صورت عینی لمسش کردن ،پردازشش کردن ،ادراکش کردن

ببینید چقدر آرامش دارند ،ومسیر تکامل رو راحت طی میکنند،ساکن نیستند،برای بعضی صحبت از این چیز ها کلافه کننده و آزار دهنده هست چه برسه بخواد به درک خدا فکر کنه....

ای کاش ما برسیم به همچین جایی

ما قبول داریم خدا هست ،اما ادراکش نکردیم،مثل یک نفری که بیرون استخر آب هست و فکر میکنه درون آب چگونه هست ،اما یک نفر هم وسط استخر در حال شنا آب رو جستجو میکنه ،این 2تا فرق داره توجه داشته باشید.

بچه ها عبادت به معنای ظاهری نه...سعی کنید خدای درون خودتون رو بشناسید ...به قدرت خودتون فکر کنید.

هنر هم راه مناسبی برای مبارزه با پوچی هست . هنر آموختن عشق هست،هنر آموزش عشق هست.

عشق به طبیعت،عشق به خویش،عشق به نور هستی،عشق بع حیرت،آدم سردی نباش شگفتیها رو ببین.

نقاشی ،شعر،موسیقی،داستان این اوج هنر هست لازم شعر بگی شعر بخون ،فکر کن ،تحلیل کن،

خاموش نباش،مسخره نکن که خودتی.

2 ارتباط خلاق داشتن با دیگران

با صممیت رفتار کردن ،گذشت کردن،ایثار کردن باعث میشه که بفهمی طرف مقابلت واقعاً جون داره،

خودش جون داره ،لازم نیست تو بهش جون بدی،به جونش جواب بده ،ارضا کنش.

اما واسه بعضی ها دیگه خیلی دیر شده ،چرا امید الکی بدم ،زندگی بعضی ها که دیگه خاموش شدن

دیگه با یه معجره اونم به خواست خدا دچار تحول میشه.

از این ور هم می بینی یک نفر تمام عمر دنبال تحول ،ولی فکر میکنه بهش نرسیده ،در صورتی که رسیده

اما طبعش بالا رفته بازم میخواد،بیشتر میخواد،بذاز یک مثال بزنم نگاه کنید به الانتون ،نگاه کنید چی دارید

هرچی دارید ،یک روز آروزی داشتنشو داشتید،یا دوست داشتید که داشته باشیدش،اما حالا که دارید

اونطور که باید نگاش نمی کنی،یکم دل خودتو خوش کن پسر. پس تحول داشتیم خودمون خبر نداشتیم

انا این تحول افسارش دست ما نبوده.

دوستداری وقتی پیر شدی هیچوقت حسرت جوانی خودتو نخوری؟ به پیرمرد های الکی نگاه کن؟

دوست داری مثل اون ها باشی فقط حسرت دارن،کاری کن حسرت نداشته باشی،منظورم این نیست که

گوش به حرف نفست بده،پا رو نفست بذار،اگه میخوای اینجوری نشی دنبال تحول باش!!

تحول یعنی چی؟ از دید تو تحول یعنی چی؟ یعنی 2تا شاخ در بیاری؟ یعنی رو هوا پرواز کنی؟

 

 

اگه آدمی باشی که سالم باشی از نظر روح روان ،آدم با ایمان باشی،دیگه نیازت رو در:

چشم و همچشمی،پوز زدن،دروغ گفتن،حسودی کردن،نداشتن چیزی،پز دادن،گرفتار نفس بودن،

هوسبازی نمی بینی. آخه بعضی از آدما فکر میکنن تا جوونن هوسبازی کنن تا پیر شدن پشیمون نشن

سیر باشن .اما افسوس!!!

البته آدم مار گزیده از ریسمون سیاه سفید میترسه. بعضی ماها این قدر بدی دیدیم از اطرافمون،یا که شنیدیدم

که میترسیم قدم از قدم برداریم.

که به نظر من مار گزیده 2 نوع داریم....

آدم عاقلش و باشعورش دیگه با احتیاط با دیگران رفتار میکنه،هم کلام هر کسی نمیشه،که دوباره گزیده نشه

صدمه نبینه، برا خودش احترام قائل هست ،که همین باعث احترام به دیگران هست.

اما آدم بیشعور نادون همه رو دروغگو ،و نفهم حساب میکنه ،هرکسی با خودش هم عقیده نباشه آدم نیست

برا همین زود هم این آدم ها دوباره گول میخورن گزیده میشن،حتی باعث میشه که دیگران نیشش بزنن

چون خودش درست رفتار نمیکنه ،جامعه هم شخص رو ادب میکنه. این آدم بالاخره عقده اش رو خالی میکنه.

چشماشو می بنده همینجوری توهین و شکاکی میکنه ،در مورئ همه چیز اشتباه میکنه،تکلیف خودشم نمیدونه.

او یک بیمار روانی هست. باید کمکش کرد.

امیدوارم  یک نتیجه گیری و قضاوت درستی از حرفام بکنید .

یک نفری به یک نفر دیگه میگفت طاقت انتقاد نداری، آخه آدم غیر حسابی طرف طاقت انتقاد داره،

من هم طاقتش رو دارم ،چون پر از ایراد هستم.

توهین با انتقاد فرق داره .تو فش میدی به دیگران میگی طاقت انتقاد نداری،خب دست خودت نیست

  کاریت نمیشه کرد ،خدا شفات بده، خدا همه ی مارو شفا بده.

بچه ها یک توصیه دارم براتون سعی کنید از نظر جسمی یا همون فیزیکی درست فکر کنید.

ما معمولاً کی فکر میکنیم ،هروقت که مجهولی داشته باشیم فکر میکنیم .

سعی کنیم وقتی یک فکر رو شروع میکنیم ،تمومش کنیم ، سر یه موضوع دیگه نریم ،حاشیه نریم

یادمون نره موضوع اصلی چی بوده،اینجوری دچار پرش افکار میشیم .

میشیم کسی که نمیتونه مطالبشو جمع بندی کنه.

اکثر ماها همینطور هستیم .همینطور یکسره حرف میزنیم،از همه جا ،نخود هر آش میشیم،ولی پایان حرفامون نتیجه گیری نداریم ،همه ی حرفها همیشه نا تموم هست و ناتموم میمونه.چو نظم نداره.

در مورد حرفای من نظرتون رو بگین .

راستی تو این شب های عزیز یادتون نره من رو دعا کنید....

میگن برا کسی که دوستش نداری اگه دعا کنی!! دعا به خدا میرسه ،پس برام دعا کنید ..

التماس دعا         

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 7 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه 23 مهر1384

من یه آدم معمولی هستم

اینم از شب جمعه ای که گذشت پدرم در اومد.

نمیدونم باز چه غلطی کردم خدا بهم چوب زد.

ناشکری میکردم نمیدونم ، داشتم با مامانم جرو بحث میکردم سر پول تلفن،کار به جاهای دیگه هم کشید ،انگار یکم بی احترامی کردم ،خودخواهی کردم.گفتم قدر منو نمیدونید از این حرفا..

اما همه ی اینها به کنار نمی دونم من کجای کارم اشتباه هست ؟

اخه مگه من چه گناهی از من سر میزنه این جرو بحث پیش میاد ،آخرشم مامانم چه آروم باشه چه نباشه  همه چیزسر من میشکنه ،میگم همه چیز ها ، از بچگی همینجور بوده !!!

آخه من چه گناهی دارم !!!چه تقصیری دارم.....به جون خودم مواظبشم ...آخه من جونم

میگم جونم نه اینکه خودم توجیه کنم هر کار بخوام بکنم ها ،من هر کار خواستم نکردم...

همش میگن حرفات نیش داره!!! اما فقط یکم به خودشون نگاه نمی کنند ، اونم فقط به خودشون

ما اندازه تو که بودیم خوانواده خرج میدادیم ،تو دلم میکم آره معلومه از الانتون ،پس پست رفت

داشتین به جا پیشرفت.

آخه پس من چی؟؟ دیگه عقلم قد نمیده خدا ؟ چی درسته چی غلط؟

آره این درسته که آدما خودشون از اطرافیانشون راستگو تر قابل اعتماد تر می بینن وفکر میکننآنطور که  که خودشون زندگی رو درک کردن ،کس دیگه به خوبی اونها نمیبینه و درک نمیکنه ......آره این درست

اما دیگه داره خیلی بی انصافی میشه دیگه خدا؟ من دیگه نمیفهمم !!!گناه یعنی چی؟ پاک یعنی چی؟ نخیر نمی خوام گوشبه حرف نفس خودم بدم این نیست ...

تازه اگه بگی چرا نفس ،خود نفس هست ،بزرگترها هم فعلا دارن گوش به حرف نفس خودشون میکنند...خدا خودت کمک کن ......

اصلا غلط کردم ، خدا دوباره علیل ذلیل کنی مارو......

 

چشمتون روز بد نبینه روز جمعه ای بعد از اینکه این فیلم متهم گریخت که بزور تماشا کردم ،بد جوری حوصلم سر رفته بود ،ساعت داشت هی میگذشت ومن هیچ کاری نکرده بودم ،وای چه لحظات پوچ و بیهوده ای بود !!!اعصا بم داشت خط خطی میشد!! مامانم هی میگه چقدر بد اخلاقی  بخدا نیستم اونا هر کار که دسوتدارن با آدم میکنن متوجه رفتار هم نسیتند یکم یه جواد صادقی اهویی ر رفتار کنم خوششون نیاد ،دیگه خر بیار باقالی بار کن ،من میشم متهم ردیف اول ،یا با داد بیداد 100 تا حرف نیش و کنایه دار ،یا با التماس با آدم حرف میزنن میگن جواد

تو پادشاه خونه اصلاً ،حرف حرف تو ، هرچی این میگه همه گوش کنن ،این گار سرنوشت  ما اینطوریه،اینها رو که که میگن اصلا نمی خوام زنده باشم. غصم میگره

با خودم میگم آخه خدایا زندگی به این قشنگی، همه چی فراهم هست واسه یک زندگی خوب آخه چرا اینجوری میکنن، تازه اگر یکی از اشتباهات رفتاریشونو قبول کنن،قبول کنن اشتباه کردن، داد میزنن چطور تو اینجوری میکنی منم اینطوری میکنم ،یکم گذشت ندارن هیچ ،بی گذشت هم هستند تو رفتار ،بابا بخدا من کی مثل شماها کردم، فکر کنم نیاز به مثال زدن نداره ......

خلاصه من که نمی بخشمشون ،همین الان که دارم این مطالبو تایپ میکنم از تو دفترم تو .......

وب لاگ ،اومد مادرم یه چیزی با بدی بهم گفت اما اصلا متوجه رفتارش که نیست ،هی تحمل میکنیم یه چیزی از دهنمون در بره میشیم فرزند نا خلف ،برا همینه گاهی موقه ها میخوام بترکم از غصه !!!

احساس نیاز به یه نیرو پیدا میکنم !! احساس نیاز به یک عشق !!!

کسی که منو بفهمه !!!بفهمه تو دلم هیچی نیست!!! کسی که مظلوم واقعی رو تشخیص بده!!

یه آدم آروم و خنده رو !!!یه آدم مهربون !!یه آدم با گذشت !!

یه آدمی که حاکم باشم روی وجودش نه احساساتش !!

حاکم براحساسات کسی بودن که کاری نداره حتی آدم دل سنگ ،فقط با محبت !!

با یه تلنگر از زندگی طرف حذف میشی!! چه زجر آور!!

اما کسی حاکم روی وجود من باشه من هم حاکمش باشم ،میشه منی عشق!!

یکی شدن ،باهم شدن ،برای هم شدن!!

کسی که اگه کم محبتی کردم از من رو بر نگردونه،قهر نکنه باهام،تنهام نذاره!!!

وقتی محبت میکنه درخواست بازپسگیری محبت بچه گانه نداشته باشه!!

یه چیزی هی نرنه تو سرم منو بکوبه !!!

دنبال عشق توآسمونها نباشه !!! همین بغل دستشه!! یک زندگی ایده آل رو خودش بسازه

آدمی که دوستش داره  رو ،خودش ایده آلش کنه !!! طرف که مادر زاد ایده آل به دنیا نمیاد

درکل دارای یک شعور همه جانبه در زندگی باشه!! از خدا !! از معنویت !! تو راه تکامل !!عشق رسیدن به خدا!!

من میخوامش!!! من نیازش دارم !! شما چطور !!!؟

آره تو همین فکرا بودم که داره جونیم خوشگلیمو ،چابکیم به هدر میره که خلاصه ساعت

9:30 از خونه زدم بیرون !! چقدر خیا بون سوت و کور بود !!

عجیب احساس دل تنگی و غریبی کردم ؟

همینطوری پام کشیده شد طرف خونه یکی از دوستام !!

وقتی زنگ در خونشونو زدم گفتم چه غلطی کردم ها ، الان حوصله ندارم حال این بنده خدا رو هم میگیرم ،اون که هیچوقت باد نیست به آدم حال بده ،خودم همیشه شارژرش بودم.

خدا شکر باباش در و باز کرد گفت بچم حمامه!! ما هم از خدا خواسته رفتیم .

داشتم از این کوچه پس کوچه ها میرفتم ،هوا گرگ میش بود،بوی بی کسی ،تنهایی بود تو کوچه ها ، تو کوچه یکی بچه های دوره ی دبیرستان رو دیدم که اومد طرفم سلام کرد،چند بار باهم دعوا کرده بودیم ،از همدیگه زیاد خوشمون نمیومد، بنده خدا بابش سال اول دبیرستان بودیم فوت کرده بود ،که رفتارش بعد از فوت بابش با دوستاش و اطرافینش عوض شده بود

یه حالت پر توقع و خیلی پرو ،خیلی هم دروغگو شده بود،همش با لو دادن بچه یجور میخواست انتقام بگیره ،کسی کار به کارش نداشت ،میدونستیم که آنتن کلاس و مدرسه و محل هست...

اسمشو گذاشته بودیم علی لو .... الانم بهش میگیم...

خلاصه چند دقیقه ای پیشش بودم تا خواهرش اومد صداش کرد .

از خودم تعجب کردم ،از سر تنهایی داشتم با کسی گپ میزدم که کلی ازش بدی دیده بودم ،

البته منم گاهی موقه ها خول حالشو گرفته بودم .هیچ وقت همدیگرو تحمل نمیکردیم.

این روزا دیگه ظرفیتم برای سازگاری با دیگران دیگه تموم شده .

مامانم تلفن زد کفت از داروخانه شبانه روزی واسه خواهرت چسب پانسمان بخر .

برگشتنه از داروخانه از میدون کلانتری که رد شدم احساس کردم یه چیزی پرید تو دلم .هرچی افطار کرده بودم ،گلاب به روتون آوردم بالا ،بعد از تهوع احساس غش ویه تشنج خفیف به هم دست داد پخش شده بودم کف خیابون چند تا خوانواده از بغلم رد شدن هرچی کمک خواسنم اعتنا نکردن ،دست و پاهام قفل شده بودن همراه با یک ضعف غیر قابل تحمل ، یه آقاهه داشت با دخترش رد میشد کفتم آقا به من یه دستمال بده گفت خفه شو !!!

بزور خودمو کشوندم طرف میدون فقط مغازه ی سوسیس کالباسی باز بود ،از مغازه دار خواهش کردم آب رو باز کنه سرو صورتم که کثیف بود تمیز کنم ، که همون اقاهه با دخترش رفتن تو مغازه ،سرو صورتمو که شستم دوباره شلنگ کردم تو پیت خیار شور، رفتم تو مغازه از صاحب مغازه تشکر کنم بیام بیرون همون یارو با دخترش داره میگه مردم شعور ندارن ،خیابون رو به کثافت میکشن ،بد جوری بهم بر خورده بود ،گفت مردم همینطوری آب دهنشون رو میرزن تو خیابون ،طرفش برگشتم نگاش کردم ... که برگشت با یه حالتی بهم گفت :

مشکلی پیش اومده اقا ؟...........

با خودم گفتم من خودم 2بار آدمی که چاقو خورده بود بردم بیمارستان ، تمام جونم خونی شد..

حتی هادی دوستم هم زیاد دیدم از این کارا کرده،فقط هادی نه خیلی ها ..

اما کسی حاضر نشد به من یه دستمال بده .....

تو خونه باز حالت تهوع بهم دست داد ،فکر کردم دیگع دارم خوب میشم....

اما دیگه چیزی نبود تو شکمم که بالا بیارم ...دلم داشت پاره پاره میشد از درد ..داشتم میمردم.

چه لحظه ی بدی...عین حلزون دور خودم جمع شده بودم

بیمارستان که 3تا کوچه از خونمون بالاتر بود ،خودمو بزور رسوندم ..30سال طول کشید..

چه لحظه ی بدی بود ،خیلی بد ،خدا همیشه سلامتی بده ...

خدا کنه هیچ آدم مریضی گیر بابام نیفته ،هی میگفت چته ؟ چیزی خوردی تو راه ؟

چی خوردی باز،هرکی میشنید فکر میکرد من از بچه های شکمو هستم ...

درد و ضعف ،ناتوانی از یه طرف ،بابم کع داشت منو به مرز سکته میبرد ..

خدارو شکر زبونم قفل شده بود ..چیزی نمیتونستم بگم..

می خواستم سرمو بزنم تو دیوار اما لازم نبود به اندازه کافی درد داشتم ..

رسیدم تو بیمارستان خودمو پرت کردم روی صندلیها ....

یه دستم هم رو زمین بود ،بابم میگفت خودتو جمع کن ،پاشو کثیف اینجا...

هی غر میزد ،میگفت دیگه حق نداری بری باشگاه ،چقدر ضعیفی تو بچه،حق نداری جلو من دیگه فیگور بلزو بگیری این ها ......

2زار تحمل نداری خاک تو سرت .. من الان باید جای تو باشم...

وای دیگه نگو ، رفتم خودمو پرت کردم روی یه تخت که چرخ داشت یهو جابجا شد

من بین تخت ودیوار گیر کردم،تازه حالت تهوع هم داشتم، خلاصه بابام اومد ردیفم کرد..

اومدن فشار مارو گرفتن ، من هم که چشمام نیمه باز بود به دکتر میگفتم آروم کمک ،کمک!!

بعدش یهو همیجوری که تقریباً دمر خوابیده بودم رو تخت سوختم ،تا اومدم بگم چی کار میکنی

آمپول بعدی اومد ، فکر کنم 4 تا خالی کردن تو بدن ما ...

نوبت سرم بود گه حالا مگه رگ پیدا میشد ،3 بار سوزن زد به ما ،یه بار هم گفت بخواب اونور تخت ، جایی که واسه پاهای بیمار روی تخت بود ،داشت کمرم نصف میشد..یه چیزه قلمبه تو کمرم بود اما حال جابهجاشدن نداشتم،30 دقیقه که گذشت دیگه درد نداشتم اما داشتم مثل چی میلرزیدم ....بابام دتا پتو انداخته بود روم هی داشت بدن منو مالش میداد تا آروم شم.

تا اینکه خوابم رفت ..اونم به چه سختی ...

دیدم یهو یه دست سفید مفید داره فشار خون منو میگیره فکر کردم حوری بهشتیه ،تا نگاش کردم ،یهو یکی از چسب های سرم منو کند ،برق از 3فازم پرید ،موهای اون قسمت کنده شد.

اومد بقیشو بکنه گفتم نمیخواد جون مادرت.....

گفت چی شده زبونتم که واشده ، انگار دیگه دردی نداشتم. یه چسب دیگه هک با پنبه خیص کند ...زخم روی سرم رو دیگه نکند گفت برو حمام خودت با اب گرم بکن.

دلم دوباره واسه یکی تنگ شده بود ،میخواستم نازم کنه،

اما برای کی نمیدونم!

یهو دیدم دست بابام اومد روی پیشونیم ،داشت نازم میکرد؟

چه حالی داد !! چند وقت بود بابام به روی من نخندیده بود اما حالا داشت منو ناز میکرد.

دوست نداشتم دستشو برداره،ای کاش منو بوسمم هم میکرد ، خیلی وقته بوسم نکرده ،اما زهی خیال باطل.

بعدش یهو اومد کول منو فشار داد ،عجب انگشتای قویی داره بابام،ضعف کردم ،گفتم بابا نکن.

ساعت 4:25 صبح بود....یکم خوابیدم بعد نزدیک اذان رفتم حمام ...تا بوی مریضی از تنم بره بیرون......

بیبنم اصلاً کسی هست نوشته های منو بخونه ؟؟

همه سرشون شلوقه ،همه میان تند،تند کامنت میذارن بعد میگن به ما هم سر بزن..

حق دارن بنده خداها.....به خدا.......... یکیش من..

اما همیشه سلامت و خندان باشین....وقدر سلامتیتون رو بدونین.

 

یا علی

دست حق نگهدارتون

 

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 10 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 22 مهر1384

هیچ کس نمیدونه که من دلم تنگ شده

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 12 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه 16 مهر1384

هی خدا!!! به فریاد برس!!

وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود

وقتی دروغ، داور هر ماجرا شود

وقتی هوا، هوای تنفس، هوای زیست

       سرپوش مرگ ، بر سر صداها،صدا شود

وقتی در انتظار یک پاره استخوان

هنگامه ز جنبش دم ها به پاشود

وقتی به سوی سفره ی همسایه ،مغز وعقل

              بی اختیار معده شود،اشتها شود.

وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب

یک رنگ،رنگها و رنگها شود

وقتی که از دامن شرف نطفه گیر شرم

رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یاءس

دنیای من به کوچکی انزوا شود

 نذار دیرها، دیرها شود!!!

       نذار دیر ها ، دیرها شود.

                                           سیمین بهبهایی

---------------------------------------------

آره خلاصه........

زبی مقداری خار پس دیوار دانستم ،که ناکس،

کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها..  

آره دانستم....

 

....اینجا صحبت از آدم هایی که با بادمجون دور قاب چیدن

با زیرآب زدن..آدم فروشی ...نقش بازی کردن ها..مسلمون نمایی

که اصلا تو زندگیشون ذره ای از اسلام وجود نداره

نیرنگ ریا به با اون بالا ها میرسن..

وهمیشه باعث افزایش ظلم بیشتر به مظلوم های ناشناخته

و خوش صفت میشن...صفت خودشون بیشتر به خوبان اطلاق

میشه ،خیلی از خوبان ما ها میفتن تو چاه بد نامی..

گاهی موقه ها خوبان ماها میفتن تو منجلاب کثافت

وکثیفم میشن ، اماخدا اون با لا نشسته..

اونا با این که کثیف شدن شاید کثیفشون از پاکی من و تو بهتر و تمیز تر باشه!!

دختر فراریها، فقیر ها بیچاره بدبخت ها ،گشنه ها،خیابان خواب ها!!

این چیزا دامن من و تو رو میگیره!!

این چیزی هست که وجود داره تو جامعه ء ما

من دونم که چوبشو می خوریم ماها،شایدم خوردیم و

هنوز داغیم حالیمون نیست..

چوب از این بیشتر ها شاید حقمونه

شاید به جای چوب یه تبر تیز،شمشیر تیز حقمونه

همه ی شماها که وضیعت رو از من بهتر می دونید!!

چی حقمونه سرمون بیاد؟

احتمالا بهم میگی عزیزم جو گرفته تو رو ،منم گاهی اینجوری میشم.

توام یکم صبر کنی سر میشی ،سرد میشی مثل من، مثل هممون

آره میدونم میشم ...شایدم از جونیمه گیر میدم به این چیزا

جوون هستمو جویای نام

انگار داری بهم میگی اینا اصلا به تو چه مربوطه

برو اکس تو بترکون...حشیشتو بکش برو فضا بابا...

برو بیفت به جون مامان بابات ،گیر بده بهشون

به بابات بگو سرنوشت من برات مهم نسیت!!

برو تو گلد کوئیست به آرزوهات و وژین هات برس!!

برو از همه غرض کن، ببین چقدر اعتبار داری پیششون!!

برو کتاب قورباقه بخون!! حکایت دولتمندی و فرزانگی بخون!!

واقعا کتاب های قشنگیه!! اما متاسفانه خب!!

انگار نباید هر چیزی دست آدم کم عقل بدن!!

برو انسان خاکی بودن رو با انسان گلی بودن قاطی کن!!

مغز شستشو داده شده ی خودتو به کار ننداز!

مایوس نشو عزیزم!!! پرزنت کن

 

وای تو چقدر قوی مخ میزنی!!چه اعنماد به نفسی!!

خوش به حالت!!قورباقه ناهارت!!

 دوستان از برادر به تو نزدیکتر در گلد کوئیست هستند!!

برو حرفای قشنگ قشنگ بزن برای اثبات ادعای دروغ خودت!!

اصل سفسطه

برو یه نلفن بزن به یکی از دوستات که ۷ سال ندیدیش ،زیاد هم ازش

خوشت نمی یاد بگو،عزیزم من به فکر تو هستم،میخوام منو تو باهم به

موفقیت برسیم ،بیا من تو رو به عنوان همکار خودم انتخاب کردم..

به دوستت بگو که..

بیبن فلانی رو در عرض ۱سال زندگیش از نکبت در اومد.!!

بیا می خوام پول تو ترو با ۱۹۲ نفره دیگه بگیرم تا ۸۰۰۰ دلار گیرم بیاد

می خوام ۱۹۲ تا ۶۰۰ دلار با فرض اینکه همه ۱ امتیازی خرید کنن،

بفرستم اونور آب تا ۸۰۰۰ دلار گیرم بیاد..

یادته اسرائیل ها خونه ها وزمینهای فلسطینی هارو با قیمت بالا میخریدن؟

چه بلایی سرشون اومد..

مثل احمقها نگو چه مثال بیخودی ربطی نداره

الانم گلد کوئیست داره همچین پول از ما میگیره که...

عوضش محصول گارنتی شده ی بانک سومالی رو بهت میده که

به تمام جاها این بانک بدهکار هست و اصلا معتبر نیست..

یعنی گلد یه ذره هم خرج نکرده

بعد تو سی دی هاشون و جلسه هاشون ازکارخونه ها و آدم های زحمت کش که

با تلاش به VISOIN و آروزهاشون رسیدن...اما میگن چرا نمیشه زود پوادارشی

بابا میشی اما به چه قیمتی؟

حالا خوبه تو جلسات طرز نگاه کردن رو میگن تلاش رو میگن

خوب آره سفسطه میکنن دیگه،حرف درست میزنن برای اثبات ادعای خودشون.

آره بهت پول میده ،اما این پول واسه تو زیاده ،برا اون گلد هیچی نیست

محصول بی ارزششو براش میروشی ،گرونتر تر از حد معمول،

با پورسانت کم ،این مجوعه هم به آخر هیچوقت نمیرسه ، اکه برسه

گلد درآمدش تموم میشه تو اون دست.

اصلا تو قاعده NETWORKMARTEKING این هست که جنس باید از بیرون

10تا 20% ارزونتر باشه عزیزم.

اما جنس گلد چه استفاده تو زندگیت دارن؟ 

آهان حواسم نبود دنبال این پورسانت ها هستی

این شعار گلدی ها هست

آره برو بابا جون....

سر خودتم داری گول میمالی بابا ؟ خوب بمال

آره آخرشم پولدار میشی ، من نمیگم نمیشی،میشی

به چه قیمتی؟

میدونم پول توشه ،منم دیدم، اگه فعا لیت کنی خوب گیرت میاد.

ارق ملیت کجاست ، خوب میدونی چی میگم..

به همون چیز هایی که تو استناد میکنی واسه فروش

محصول گلد کوئسیت..

من هم میخوام بگم که صاحب اصلی گلد چند تا از سناتور های

انگلیسی هستن...چیه مثل قربتی ها فکر میکنم؟

هر جور فکر میکنم میبینم داره میره تو پاچه مون

حالا  بهم بگو

بابا زبون به دهن بگیر ،سرت تو لاک خودت باشه..

آسته برو آسته بیا

راستی شنیدین قورباقه ها دارن از ایران فرار میکنن؟

میدونید چرا آخه هی مردم یا قورباغه قورت میدن یا قورباغه ها رو مجبور میکنن

پنیر قورت بدن،اگه ندن قورباقه ها رو تهدید میکنن

این انجمن دفاع از حیوانات پس چه کار میکنه...

----------------------------------

یه روز یه پسره به دوست دخترش میگه بیا بریم خونمون

دختره میگه من نمی یام ،نمیخوام بیام،

پسر میگه بیا به سرنوشتمون ربط داره پا شو بیا دیگه!!

به خدا کاریت ندارم ،پاشو بیا به نفع خودته بخدا!!

دختره میگه نمی یام نه ،تو  می خوایی ببری منو پرزنتم کنی

---------------------

بچه ها اگه دیدن جواد صادقی دیگه نیومد تو اینترنت بدونید که

بچه های گلد کوئیستی توی دانشگاه یه بلایی سرش آوردن

راستی بچه ها جدی جدی VISION شما چیه؟ آرزوتون چیه؟

نگرش مثبت داشتن فقط تو گلد موثر هست؟

آرزوتون داشتن چیه هست که از تو گلد بهش میرسید..

وای این بالا سریها تو این گلد چقدر خودشون رو هم میگیرن

بچه ها من کسانی رو سراغ دارم که داره فوق لیسانس عمران

داره تو صنعتی شریف تحصیل میکنه ، رفته مرخصی گرفته که

با پول خیلی های دیگه پولدار شه، تازه چه افتخار هم میکنه،

دیگران هم به این کار تشویق میکنه، خوب تا سریش بازی در نیاره

پول دوستاشو ،فامیلاشو،هموطناشو نگیره که به پولی نمیرسه..

چقدر هم ماهر شده تو تحریک کردن بچه ها واسه خرید

از هر دری وارد میشن...تا محصول بی ارزش رو بفروشن..

با گارانتی هاشون که به درد عمشون می خوره..

با محصول های کلکسیونری هاشون

مواظب باش مختو شستشو ندن،چشماتو باز کن ،بچه جون...

                                                نظر شما واسه من خیلی مهم

                                                                       و

                                                          محترم هست.

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 0 AM |  لینک ثابت   • 

جمعه 15 مهر1384

اما از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک قناری ها را بشکستند

            و کبوتر ها را

                  آه کبوتر ها را..

و چه امید امید عظیمی به عبث انجامید

وای باران ...باران

شیشه ء پنجره را باران شست!

      از دل من امّا چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ...

      من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

      می پرد مرغ  نگاهم تا دور..

      وای باران.....

                  باران..

    پر مرغان نگاهم را شست!!

                                       (حمید مصدق)

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 10 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 15 مهر1384

بوی گندم مال من ..هرچی دارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله ء مشرقیم!!

تویی اون مسافر شیشه ای شهر فرنگ!!

پوستم از جنس شبه...پوست تو از مخمل سرخ!!

رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ!!

بوی گندم مال من ... هرچی دارم مال تو !!

---------------------------------------------

سلام بچه ها

عجب روزهایی دوباره منو جو گرفته!!

بچه ها شما ها کی جو زده میشین؟

کی از این جو زده میشین که داره عمرتون به هدرمیره!!

این که جونیتون ..خوشگلیتون همینجوری ساده داره از دست میره!!

کی از این جو زده میشین میبنید جامعه ء که توش زندگی میکنیم داره

از فساد ...لجن بازی..اختلاص ...احتکار...دزدی..صفات بد اخلاقی

داره منفجر میشه....

یکسری هم از آدم های ضعیف پاک و تیره بخت راهی جز غرق شدن تو این کثافت ندارن...منظورم میفهمین؟

یکسری از ماها با کثافت کشیده یک عده دیگمون زندگی خودمون رو

می سازیم ..اگه بتونیم پادشاها نه زندگی میکنیم...

اما به چه قیمتی؟ میفهمین کجای کار هستیم؟

شده عینهو جنگل زندگی هامون قویتره ..ضعیف تر و زیر پاش له میکنه

باز جنگل می کشه چون طبیعته اش همینه

اما ماها زجر کش میکنیم زیر دستیهامونو؟؟

میفهمین چی میگم؟

آره خود تو!!

بیبن هرکی اندازه خودش!!هرکی در حد توانش!!

اگه توانت بیشتر بود نمیکردی؟

خوب بیبن چیزی که در توانت هست اما انجامش نمیدی

پس تو ظالم نیستی..پس خوش به حالت!!

بیبن در حدی هستی که اصلا بتونی به کسی ظلم کنی

حتما در حد خودت هستی ...نگاه به کسی نکن که قدرتش بیشتره

دست  بالا دست زیاده...اگه ظلم نکردی....خوش به حالت...

خیال نکن که که خیلی پاکی ...خیلی خوبی

از خودت شروع کن ...تا دلت به درد بیاد مثل من

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 3 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 11 مهر1384

انرژی فشرده و مستمر می تواند تبدیل به ماده شود.

افکار و تخیلات ما تصورات ما تما از جنس انرژی هستند.

که ميتواند تبديل به ماده شود.

این مطلب را علم فیزیک ثابت کرده.

چیزی در مورد   NLP  شنیده اید.؟

ياد بگيرين قبل از خواب هر شب 3 دقيقه به بهترين آرزوها تصوارت وبهترين افکار را در ذهن خود مرور کنيد.

اگر بتوني تخيلات قوي داشته باشي هفت شب مي تونه برات کافي باشه تخيلاتت تبديل به ماده بشه.!!و در نهايت 40 شب مي تونه کافي باشه که افکار فشرده و متمرکز تبديل به ماده شوند..

شما با اين جمله ميتوانيد زندگي خودتون و هر کسي که مي خواهيد زير رو کنيد.

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 5 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه 9 مهر1384

زندگی من و شما

بعضی ها به شهاب می مانند. یا نه ستاره دنباله دار !!

سال ها طول می کشند تا بیایند. خیلی طولانی تر از عمر

تو پدرانت. بعد یکدفعه درست وقتی که انتظارش را نداری

ظاهر میشوند. وتو فقط چند دقیقه مهلت داری تا آنها را

ببینی . تمام وجودت را بریزی توی چشمهایت وسیر تماشایشان کنی.با درخششی به یادماندنی . ناگهانی و سفید.

<<منحصر به فرد>>

بعد می روند غیر منتظره. درست مثل آمدنشان.

تو می مانی و یک آسمان ویک جای خالی یک ستاره دنباله دار.

و منتظر می مانی تا ستارهء بعدی و اگر خوش شانس باشی...

کسی چه می داند ؟ << شاید خورشید طلوع کند>>

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 6 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 8 مهر1384

پنج شنبه ای که گذشت

سلام

بچه این پنچ شنبه ای که گذشت چه روز بدی بود غروبش رو که نگو ، پر از دلتنگی ، پر از پوچی ، اینکه الکی داره میگذره ، تازه خونه خودمون نبودم پیش هادی دوستم بودم تا صبح جمعه اش ،نمی دونم چی شد یهو از اونجا سر در آوردم ، همش می خواستم یه پرینت بگیرم یهو دیدم جلو مغازه هادیم ، نمی خواستم برم اما رفتم، خونه خودمونم مهمون اومده بود مامان زنگ زد گفت خاله ت اومده پاشو بیا، بازم نمی دونم چی شد نرفتم ، ساعت چقدر دیر می گذشت ،ساعت روی 7:30  بعد از ظهر قفل شده بود .

شبم که که خونه هادی نا یه مشکلی پیش اومد نشد بیام تو چت ، آخه تو چت کسی منتظرم بود، که اگه باهاش دیشب چت می کردم تمام احساس های مزخرف از من دور می شد.خدا کنه که قدر خودشمو بدونه

صبح هم که اومده خونه ، دیدم همه یه مدل خاصی هستن ، مامان که تحویلم نمی گرفت ازاینکه دیشب نیومدم

رفتم تو اتاق دیدم که یه کادو رو میزم هست ، نیاوفر گفت خا له برات آورده بود که ازت تشکر کنه واسه

امتحان رانندگی رفتم کمکش، حالا فردا بعد از دانشگاه میرم خو نشون یه بستنی لیتری هم می خرم واسه تشکر دلمم تنگ شده واسه خاله جونم.

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 8 PM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 7 مهر1384

چیستان؟؟!!

هرکی جوابشو بده جایزه بهش  می دم.

۱-يک سيني دارم پر از گوشواره کسي را ندارم بشماره ؟؟

-------------------------------------------------------------

۲-کيست که صبح چهار پا ظهر دو پا و عصر سه پا دارد؟

خودم معنی این یکی رو نفهمیدم  هر چی به جوابش فکر می کنم گیجتر میشم.

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 2 AM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 7 مهر1384

بازی با ناحیه ی ورنیکه ی مغز

 به جدول زیر نگاه کنید و رنگ کلمات روبگین.(مثلا زرد بخونید <<قرمز>>)

                              نارنجی           آبی            زرد

                              سبز                قرمز            سیاه

                              قرمز              زرد          صورتی

                            سیاه                 سبز               نارنجی  

                           صورتی            قرمز          آبی   

                          نارنجی               آبی            سبز 

دلیل اینکه این عمل سخته اینه که قسمت راست مغز شما میخواد رنگ  رو بگه قسمت چپ تلاش می کنه کلمه رو بخونه                                    

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 1 AM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 6 مهر1384

دوستی اینترنتی پسرونه

پسران در 6 ماه اوّل دوستی

1-     نمیدونم چرا تو رو یک جور دیگه دوست دارم ، هیچوقت چنین احساسی نداشتم.

2-     من روراست و صادقم.

3-     من به خاطر هوس با تو دوست نشدم.

4-     تو همونی هستی که من دنبالش میگشتم.

5-     بدون تو میمیرم.

6-     من با بقیه فرق دارم.

7-     من فقط با تو چت می کنم.

8-     تو تمام زندگی منی.

9-     تو معنی عشق رو به من فهموندی .

10- هیچوقت به من نگو خدافظ.

پسران در 6 ماه دوم دوستی

1-     دوست داشتن تنها که کافی نیست.

2-     من که نمی تونم همه چیز رو بهت بگم، به خاطر خودت، توقع زیادی داری.

3-     من دیگه نمیتونم تحمل کنم ، باید بفهمم با تو تفاهم سکسی دارم یا نه .

4-     شما دخترا هموتون یک مدلین.

5-     فکر می کنم زیادی احساسی برخورد کردم.

6-     منم یک مردم مثل بقیه مرد ها.

7-     چت تبادل نظره ، تو بدبین شدی، مگه اشکالی داره؟

8-     تمام زندگی که در تو خلاصه نمی شه، تو فقط بخشی از زندگی منی.

9-     دوران خوبی باهات داشتم ، فراموشت نمی کنم، خوشبخت بشی، خداحافظ..

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 7 AM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 6 مهر1384

فرصت زیستن دوباره

زیستن  دوباره

اگر یک باره دیگر می زیستم سخن کمتر می گفتم ، بیشتر گوش می سپردم، دوستانم را به شام دعوت

می کردم بی آنکه نگران لکه های که بر فرش افتاده یا مبلی رنگ و رویش رفته است باشم .

اگر یک بار دیگر می زیستم  دوستت دارم های بیشتر و مرا ببخشید های بیشتر می گفتم .

لیکن از هر انچه گفتم مهمتر اگر با دیگر زندگی می کردم هر لحظه آن را چنگ می گرفتم، و به آن

می نگریسنم و آن را واقعاً می دیدم ، هر لحظه را زندگی می کردم و هرگز آن را باز پس نمی دادم.

بر سر چیز های کوچک تا این حد بر افروخته نشو. نگران آن نباش که چه کسی تو را دوست ندارد و

چه کسی بیشتر از تو ثروت دارد یا دیگران چه می کنند. بیا در عوض از انان که دوستمان دارند، لذت

ببریم بیا تا آنچه خدا به ما داده است بیاندشیم ، بیا هر روز به آنچه برای بهبود جسم و روان خود ،

عواطف و روحیات خود انجام می دهیم فکر کنیم. زندگی کوتاه تر از آن است که بگذاری از کنارت

بگذرد ، زندگی تنها یک لحظه با ماست و آنگاه رفته است.

خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش

وزمانی که نا شکری کردم

به آرامی به من یاد آوری کن

از تو به خاطر آنچه برایم مقدر کرده ای متشکرم.

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 7 AM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 6 مهر1384

بهشت و جهنم (تفاوت واقعی)

بهشت  و جهنم : تفاوت واقعی

فردی  از پرودگار در خواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت .

او را واد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ برگ غذا نشسته بودند .

همه گرسنه ، نا امید و در عذاب بودند . هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی

دسته قاشقها بلند تر از بازوی  آنها بود ، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهنشان برسانند.!!

عذاب آنها وحشتناک بود .آنگاه خداوند گفت اکنون بهشت را نشان تو می دهم . او را به اتاق

دیگری که درست مانند اتاق اول بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم، همان قاشق های

دسته بلند .ولی در انجا همه شاد و سیر بودند . آن مرد گفت : نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا

شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند ، با اینکه همه چیزشان یکسان است ؟

خدواند تبسمی کرد و فرمود: خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه

کنند . هرکسی با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد ، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش

غذایی بگذارد.

 

آن لاندرز، غذای روح

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 6 AM |  لینک ثابت   • 

شنبه 2 مهر1384

گرگ ها

دیدین بعضی از آدما نمی دونن که خودشون یه گرگه وحشی هستن تو اجتماع !!

در حاله دریدن دیگران!!! به فرشته بودن خودشون فکر می کنن !!

اینکه یه روز کی بودن!! این ها از گرگ های اصلی خطر ناک ترن !!

بیبن خودت بعضی موقعه ها گرگ نیستی!!

ظالم نیستی !! خودخواه نیستی!! بیبن اشکه کی رو در آوردی!!

فقط به سیری خودت فکر می کنی!!  ( اسم سیری که میاد گشنت نشه

منظورم خوردنی نیست . نخواه که همه چیز رو بخوری)

هر کدوم از این گرگا در توان و فهم خودش  کار می کنه!!

مواظب باش خودت رو نخوری!!

 

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 10 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 1 مهر1384

در التجا به سوی خدا (صحیفه ی سجادیه)

ای پروردگار مهربان ! به این مشت خاک که موجودی زبون و ذلیل است ترحم فرمای و ما را در پناه  خویش ایمن دار . توخود دانی که ما را به عدل تو طاقت نباشد ونتوانیم کیفر کردار خویش را دریابیم .

گناه ما عظیم است و گناه عظیم را کیفری عظیم در خور باشد . پروردگارا! بر حقارت و درماندگی ما رحمت آور و ما را از جزای کردار ما معاف بدار.ای بی نیازی که بی نیازان جهان به درگاه تو دست نیاز بر آورده اند ، من اینک بنده ای ضعیف و محتاج ار بندگان تو هستم که نیازمندانه دست حاجت به درگاه تو بر داشته ام .درمیان گدایان کوی تو هیچ کس از من گدا تر نیست ،اگرچه همگان پیشگاه در جلال وعظمت تو ذلیلند ولی من خویشتن را از همگان ذلیل تر می بینم .

همی می خواهم که فقر مرا با غنای بی انتهای خویش جبران فرمایی و فروغ امید را در دل  امیدوار من فرو نشانی.

این تویی که در کلام کریم خویش ،توانگر را به دستگیری از درویش  فرمان داده ای وتیره بختان را به خوشبختی نوید فرموده ای  . عظمت تو را سزاوار باشد که بر تیره بختی ما رحمت آورد و سلطنت  اقدس و اعلای تو را شایسته است که درویشان تشنه  و گرسنه را از خوان نعمت خو یش سیراب سازد .

همی بین که بازوان ما به سوی تو در منتهای التماس و استرحام گشوده مانده  و همی به رحمت و مرحمت تو امیدوار است . و این حق بر تو است که بر این بازوان لرزان ترحم نفرمایی و قلب ما را که به نور امید گرم و روشن است به تیرگی و سردی بنشانی.

در آنجا خطا کردیم و عصیان  تو را روا داشته ایم اهریمن نا پاک  بر ما به خوشحالی سرزنش همی داد و شماتت همی کرد و به راستی مو جب سرزنش و شماتت وی بوده ای

ای پروردگار مهربان ! اکنون که از ابلیس بریده ام و به تو پیوسته ام ،حالا که پیشانی شرمسار خویش را بر درگاه  تو به خاک  توبه و پشیمانی گذاشته ایم ترک ما مگوی و طرد ما را روا مدار !!

روا مدار که دوباره مستوجب شماتت و سر زنش  ابلیس شویم و از زخم زبان وی زهر ملامت بچشم .

 

یا ارحم الراحمین  .

 

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 2 AM |  لینک ثابت   • 

جمعه 1 مهر1384

تابستونم تموم شد

سلام  بچه ها

چطوره حال شما؟

 

     دیدین چشم رو چشم گذاشتیم  تابوستونم تموم شد... امسال که برای من تابستونه پر از فراز نشیب بود ...

یه جورایی تابستون امسال واسه من زود تموم نشد ....به هر حال  تعطیلی تموم شد ما هم تا اومدیم وبلاگ بنویسیم  باید جل و جهازمونو جمع کنیم پاشیم بریم مدرسه

وای 5 صبح کله سحرباید بلند شیم بکوبیم بریم رودهن .. حالا خوبه  در هفته فقط سه روزش دانشگاهیم.....

با این مینوبوس های درب و داغون تو ترمینال 100 رحمت به مینوبوس اکبر آقا (راننده مینی بوس آهو)

( حالا اگه عمری از این روستای با حال آهو براتون می گم چند تا منظره هم از آهو براتون می زارم

یه فرهنگ لغات آهویی هم می خوام جمع کنم ..که در اینجا حتماً گوشه چشمی از فرهنگ اصیل آهویی براتون به نمایش میذارم ) آره می گفتم .....

45 تا 56  دقیقه قار قار می کنه... انگار این مینی بوس ها دنده 2 یا 3 ندارن  همه  تا آخر مسیر با همون دنده یک میرن ..... البته اگه تو راه تصادف نشه یا نقص فنّی پیدا نکن... اما ما زمان حالیمون نیست اگه بچه ها باشن تا آخرش هرهر کرکره ..

حالا تا دو هفته کلاس ها تق و لقه ....

من دست داشتم تو وبلاگم حرفهای خودمو بزنم در مورد همه چی..... دوست ندارم مثل بعضی ها از اول تا آخرش شعر و مطالب دیگران باشه ... اما چه کنیم نه فن ّ  نویسندگی نداریم  اما برا اینکه زیاد مسخره نباشه و بشه مطالبه من رو تحمل کرد گاهی موقه ها از یه چاشنی هایی استفاده میکنیم بالاخره نخوردیم نون گندم ،اما بابامون که نون وایی داشته ....حالا اگه چند وقت در خدمتتون نبودیم ما رو حلال کنید

شایدم اگه بشه تو وب لاگم از تحقیقات درسیم استفاده کنم که حد اقل دوزار حرف درست تو کله پوکم بره.

 

نوشته شده توسط javad sadeghi ahooii در 0 AM |  لینک ثابت   •